یه سورپرایز جالب
دردونه مادر سلام این کارا فقط از خاله شیرین برمیاد... امروز صبح ساعت 7 بود که موبایل بابا مهدی زنگ خورد و من داشتم سکته می کردم. گفتم نکنه اتفاق بدی واسه کسی افتاده... تا بابایی جواب بده دلم هزار راه رفت و اگه گفتی پشت خط کی بود؟ خاله شیرین و عمو محمد پشت در خونمون بودن. باورت می شه؟ دیشب ساعت 1 راه افتادن و صبح رسیده بودن. وای خدا چقدر خوشحالم دلم واسشون خیلی تنگ شده بود هورااااااااااااااااااااااااااا الان داری باهاشون بازی می کنی و واسشون می خندی و دلبری می کنی. بعداً بازم می نویسم واست فعلاً گل قشنگم به خدا می سپارمت. روزی یک مرد ثروتمند، پسر بچه کوچکش را به یک روستا برد تا به او نشان دهد مردمی که در آنجا ...
نویسنده :
آرزو
16:55








