آخ جون دایی فرشید اومده
عروسک قشنگ مادر سلام الان که دارم برات می نویسم با بابایی رفتی خونه مادرجون و پدر جون و من فرصتی برام پیش اومده تا کمی استراحت کنم. دست گلت درد نکنه با این همه اذیتی که امروز کردی. هر چی نق بلد بودی زدی و حسابی کلافم کردی. می خوام از دیروز برات بنویسم. قرار بود دایی فرشید راه بیفته بیاد خونمون. از صبح پا شدم و تدارک شام رو دیدم و یه قیمه اساسی و جاافتاده درست کردم. کم و بیش دختر خوبی بودی و واسه خودت بازی می کردی. شب قبلش اصلاً خوب نخوابیدم. نه به اینکه اصلاً دمر نمی شدی و نه به اینکه الان تا ولت می کنم و ازت غافل می شم می بینم چپول شدی و داری دست و پا می زنی و می خندی. شب از ترس اینکه نکنه دمر شی و نتونی نفس بکشی اصلاً خوابم نمی برد و چها...
نویسنده :
آرزو
22:27







