هانیاهانیا، تا این لحظه: 13 سال و 9 ماه و 10 روز سن داره

هانیا عشق قشنگ مامان و بابا

آخ جون دایی فرشید اومده

عروسک قشنگ مادر سلام الان که دارم برات می نویسم با بابایی رفتی خونه مادرجون و پدر جون و من فرصتی برام پیش اومده تا کمی استراحت کنم. دست گلت درد نکنه با این همه اذیتی که امروز کردی. هر چی نق بلد بودی زدی و حسابی کلافم کردی. می خوام از دیروز برات بنویسم. قرار بود دایی فرشید راه بیفته بیاد خونمون. از صبح پا شدم و تدارک شام رو دیدم و یه قیمه اساسی و جاافتاده درست کردم. کم و بیش دختر خوبی بودی و واسه خودت بازی می کردی. شب قبلش اصلاً خوب نخوابیدم. نه به اینکه اصلاً دمر نمی شدی و نه به اینکه الان تا ولت می کنم و ازت غافل می شم می بینم چپول شدی و داری دست و پا می زنی و می خندی. شب از ترس اینکه نکنه دمر شی و نتونی نفس بکشی اصلاً خوابم نمی برد و چها...
11 تير 1392

خداحافظی با ماشینمون

دلبرک مادر سلام بالاخره خوابیدی. الان ساعت 1:20 نصفه شبه. بخوای حسابشو کنی الان 99 درصد نی نی های دنیا خوابیدن و یه وروجک بیدار بود که اونم با هزار زور و زحمت و من بمیرم تو بمیری گرفت خوابید و دل یه پدر و مادر خوابالو رو شاد کرد. الهی خیر از نی نیگیت ببینی مادر. قربون اون صداهای خنده و قهقهه ات بشم که نزدیک 2 ساعت گوشمون رو نوازش کرد و باعث شادی اهل خونه شد.  هانیا جونم امروز 2 بار کاملاً دمر شدی اونم بدون کمک. فکر می کنم از این حرکت خیلی خوشت میاد چون وقتی دمر می شی مثل بچه گربه خودت رو می کشی و به بدن قشنگت کش و قوس می دی. بعدش اون زیر خنده های ریز می کنی و آب از دهنت جاری می شه. اینم یه مرحله دیگه به سوی تکامل. پس امروز رو یادداش...
9 تير 1392

خاله هستی رفت...

عزیز قلب مادر سلام وروجک مهربون من الان که دارم واست می نویسم داری دست و پا می زنی و قطره مولتی ویتامین می خوری. صبح هر چی سعی کردم نتونستم قطره ات رو بدم و عادت کردی از دست بابایی بخوری. بابا مهدی از صبح رفته بود بیرون ماشینمون رو بفروشه و 10 دقیقه پیش خسته و دست از پا درازتر برگشت. هوا خیلی گرم شده و آدم نفسش می بره. از صبح با هم تنها بودیم و کلی حالم رو گرفتی از بس ورجه وورجه کردی و با همدیگه بازی کردیم. از ته دل قهقهه می زدی و من هم قند توی دلم آب می شد. با اینکه دیشب خوب نخوابیدم ولی خدا رو شکر انرژی کافی برای بازی کردن با دختر قشنگم رو دارم. صبح کلی با خاله شیرین صحبت کردیم و کلی واسش آواز خوندی اون هم کلی قربون صدقه ات رفته... این...
6 تير 1392

عید نیمه شعبان

مهتاب زیبای مادر سلام یکی بود یکی نبود. غیر از خدا هیچ کس نبود. توی یه تیکه از زمین خدا یه فرشته زندگی می کرد که اسم قشنگش هانیا بود. هانیایی که همتا نداشت و یه دونه بود. دردونه بود. هر روز که می گذشت این دختر بزرگ و بزرگتر می شد و بیشتر توی دل مادر و پدرش جا باز می کرد تا وقتی که پدر و مادرش چشم باز کردن دیدن شیدا و عاشق دخترشونن و زندگی اونا همینطور عاشقانه و زیبا ادامه داره... دلبرک نازم الان که دارم برات می نویسم بعد از کلی بازی کردن با همدیگه خسته شدی و دوست داشتی کمی استراحت کنی. من هم از خدا خواسته خوابوندمت تا بتونم به کارام برسم. دیشب شب خوبی نداشتم و این کمردرد خیلی اذیتم کرد. تا صبح چند بار بیدار شدم و از درد به خودم پیچیدم ول...
4 تير 1392

خاله اورانوس مریض شده

زیبای بی همتای مادر سلام دلمون رو خوش کرده بودیم یه چند روزی همه دور هم قراره خوش بگذرونیم و کیف کنیم ولی یه اتفاق غیرمنتظره همه معادلاتمون رو ریخت به هم. تا اونجایی واست نوشته بودم که خاله مونا به همراه پدر و مادرش و خاله اریکا اومدن یه چند روزی اینجا باشن. شب اول به خوشی تموم شد و تازه داشتیم برنامه ریزی می کردیم که خونه کیا بریم مهمونی که از شانس بد خاله اورانوس حسابی مریض شد و بنده خدا کارش به بیمارستان کشید و آخرش هم دکترا تشخیص دادن باید سریع خودشو برسونه تهران و بیمارستان بستری بشه. یه دل درد ببین با آدم چی کار می کنه. چشمت روز بد نبینه اگر بدونی خاله اورانوس و موناجون با چه مصیبتی سوار هواپیما شدن اونم بدون بلیط. وقتی هم رسیدن تهرا...
2 تير 1392

خاله مونا اومده مهمونی

وروجک خوابالوی مادر سلام... یه روز دیگه به شب رسید و همه جا تاریک شد. یه روز دیگه هم به روزها و ساعت های عمر کوتاهت اضافه شد و یه روز دیگه هم به خوبی و خوشی سپری شد. خدایا تاریکی و سکوت چه آرامشی به آدم می ده. چقدر به این سکوت نیاز داشتم و الان فرصت خوبیه برای استراحت ولی چرا هر چی سعی می کنم نمی تونم بخوابم. باز هم بی خوابی زده به سرم و باز هم ...  امروز روز خیلی پرمشغله ای داشتیم. آخه قرار بود برای مادرجون مهمون بیاد و من دوست داشتم کمکش کنم آخه خودش مریضه و دست تنها نمی تونه از پسش بربیاد. خاله اورانوس (خاله بابا مهدی) با دخترای گلش (خاله مونا و خاله اریکا) و عمو محسن اومدن کرمانشاه و ما از صبح در پی تدارک کارها بودیم. با هم رفتی...
1 تير 1392

یه روز فوق العاده خوب

دلبر دلدار مادر سلام وسایل و لوازم و حوادث لازم برای داشتن یه روز خیلی خیلی خوب... یه خواب شبانه حسابی، صبحانه مقوی، نهار خوشمزه (قیمه جاافتاده)، خواب بعدازظهر با همکاری یه نی نی خوش خنده، یه بازی فوتبال  اساسی و برد دلچسب مقابل کره جنوبی و صعود به جام جهانی، یه شادی خنده دار و هوار کشیدن توی خیابونا، شام نیمه سنگین و از همه مهمتر داشتن یه دختر خوشگل و ناز به اسم هانیا... امروز یه روز فوق العاده بود. صبح که از خواب بیدار شدم چون خیلی وقت بود خورشت قیمه نخورده بودیم بساطش رو آماده کردم و تا کارام تموم شه شما دختر عزیزتر از جونم چشمای قشنگت رو باز کردی و با یه نق کوچولو خبردارم کردی. ظهر که بابایی از سر کار اومد با تعریفایی که از دس...
29 خرداد 1392