هانیا به دیدن 2 تا نی نی رفت
عزیز دل مادر سلام
بالاخره خاله فاطمه (همکار مامان) نی نی هاشو به دنیا آورد. اینکه می گم نی نی هاشو چون 2 تا پسر خوشگل به دنیا آورده. اسماشون هم گذاشتن رادمان و کیان که رادمان 1 دقیقه از کیان بزرگتره. امروز روز جالبی بود. از صبح استرس داشتم. فاطمه می خواست بچه به دنیا بیاره من استرس داشتم. شاید چون 7 ماه پیش خودم جلوی چشمم بود. وای خدااااا. چه روزهای سختی بود. صبح زنگ زدم و مطمئن شدم که به سلامتی فارغ شده و بعد از اینکه خیالم راحت شد ساعت 4 با خاله فریبا (یکی دیگه از همکارای مامان) رفتیم بیمارستان دیدن کوچولوها. هزار ماشاءالله 2 تا فرشته کوچولوی کم مو توی دو تا تخت خوابیده بودن. فکر می کنم رادمان شیطون تره چون همش دهن می گردوند و دستاشو تکون می داد ولی کیان با خیال راحت خوابیده بود. وقتی رفتیم توی اتاق اول این ور اون ورو با دقت نگاه کردی و انگشتتو کردی تا ته توی حلقت و شروع کردی به صدا درآوردن. خواهرشوهرهای فاطمه عاشقت شده بودن و همش قربون صدقت می رفتن. خلاصه با تعجب داشتی به کوچولوها نگاه می کردی ولی آخرش کاسه کوزه ها رو ریختی به هم و کلافه شدی و زدی زیر گریه و من هم مجبور شدم ببرمت بیرون بدم دست بابا مهدی. امیدوارم قدم این بچه ها برای فاطمه و همسرش خیر باشه و همیشه سلامت باشن.
این چند روزه اتفاق خاصی نیفتاده. مثل همیشه هوا خیلی گرمه و باز هم مثل همیشه هر روز یه حرکت جدید از هانیای نازنینم می بینیم. حرکت جدیدت اینکه زبونت رو تا ته درمیاری بیرون و نوکش رو نگاه می کنی و چشمات چپ می شه. متأسفانه تا حالا موفق نشدم از این صحنه عکس بگیرم. فردا باید بریم واکسنت رو بزنیم. امیدوارم این واکسنت هم سبک باشه و تب نکنی چون طاقت دیدن بی حالیت رو ندارم. الان هم که دارم می نویسم مامان جون تازه از خونه مامان عزیز برگشته و بابایی شما رو برد طبقه بالا تا من کمی استراحت کنم. از صبح که پا می شیم باید باهات بازی کنم تا شب موقع خواب به خاطر همین این وقتا که می شه تمام انرژیم رفته و نیاز به استراحت دارم مخصوصاً اینکه دیشب هم خوب نخوابیدم...
راستی مرخصی زایمان هم تموم شد و طبق قانون باید از فردا برم سر کار ولی چون می دونم اذیت می شی رفتم و سه ماه مرخصی بدون حقوق گرفتم تا بیشتر کنارت باشم. سر این موضوع حالم خیلی گرفته ولی می ارزه.
این دو سه روزه یه چند تا عکس گرفتم که بامزه اس...
این عکس واسه وقتیه که می خوای زبون درازیت رو شروع کنی...

این عکس هم واسه وقتیه که عرق بابا مهدی رو درآوردی از بس باهات بازی کرده و هنوز جنابعالی خسته نشدی با این موهای پریشونت...

این عکس هم واسه امروز صبحه که به خاطر 5 تا غلت پشت سر هم ذوق کردی...

کم کم صدای نق زدنات از طبقه بالا داره میاد و بابا مهدی توی راهرو داره آرومت می کنه. احتمالاً گرسنه شدی. نوشتن دیگه بسه. دارم میام سراغت. آماده باش. 1............2..................3
خوب گوش کردن را یاد بگیریم، گاه فرصتها بسیار آهسته در میزنند.


هانیا به دیدن 2 تا نی نی رفت
