بستن تبلیغات

هانیا عشق قشنگ مامان و بابا

هانیا عشق قشنگ مامان و بابا
قالب وبلاگ

به امید سلامتی و خوشبختی همه فرشته های روی زمین

[ شنبه 25 خرداد 1392 ] [ 9:16 ] [ آرزو ] [موضوع : ] [ ]

دوست مهربون مامان سلام

الان که دارم می نویسم ساعت 2:15 روز جمعه است و تو و بابا مهدی خوابیدید. هر چی سعی کردم بخوابم نشد و تصمیم گرفتم بیام وبلاگتو کامل کنم. دیروز که پنج شنبه بود یه رکورد زدی. بعدازظهر رفتیم کمی واسه خونه خرید کردیم. موقع برگشتن به سمت خونه یه تصادف خیلی بد دیدیم. بابایی ماشین رو نگه داشت و رفت کمک اونی که تصادف کرده بود. بنده خدا یه خانم با یه ماشین تصادف کرده بود و داشت وسط خیابون جون می داد و مردم باغیرت! ما داشتن همین جوری نگاه می کردن و با موبایلاشون فیلم می گرفتن. خلاصه بابا مهدی و یه نفر دیگه رفتن به دادش رسیدن و فکش رو که قفل کرده بود و داشت می لرزید با زحمت باز کردن و زنگ زدن اورژانس اومد. نمی دونم مردم چرا اینقدر ترسو شدن که جرأت نمی کنن به یکی که داره جلوی چشماشون جون می ده کمک کنن. اگه اون خانم اتفاقی واسش می افتاد جواب وجدان خودشون رو چه جوری می دادن؟ خوشحالم که جنس پدر تو با همه اونا فرق می کنه. من به داشتن پدرت افتخار می کنم و از همین جا می گم مهدی عزیزتر از جونم من با وجود تو همه دنیا رو به رنگ آبی می بینم. خلاصه رسیدیم خونه و جات رو عوض کردم و ساعت 8 عصر گرفتی خوابیدی و تا صبح روز بعدش ساعت 7 بیدار نشدی. حتی واسه شیر که اگه یه دقیقه عقب بیفته دنیارو می ریزی به هم بیدار نشدی. وقتی بابا مهدی از باشگاه اومد خیلی تلاش کرد بیدارت کنه ولی انگار نه انگار، خیال بیدار شدن نداشتی. فکر کنم تأثیر هوای بهار بود. بعدازظهر رفتیم پیاده روی و هوا فوق العاده خوب بود. رسیدیم خونه شیر خوردی و مست شدی و پدر خوابو درآوردی. نصف شب همش بیدار می شدم و نگران بودم نکنه گرسنه ات بشه ولی از بس بی هوش بودی هر چی باهات بازی کردم آخ نگفتی. ساعت نزدیکای هفت بود که با صدای نق زدنت بیدار شدم و دیدم داری دست و پا می زنی. تا دیدی بیدار شدم و دارم نگاهت می کنم شروع کردی به خندیدن و جیغ زدن که با این صداهات بابایی هم بیدار شد. خلاصه خوب که سیر شدی دوباره مثل خرس خوابالو خوابیدی تا ساعت 10:30. تجربه جالبی بود...

خورشید داغ و قشنگ روزهای زندگیم، هانیای گلم داشتم فکر می کردم از وقتی به دنیا اومدی روزها چه سریع تبدیل به شب می شه و یکی بعد از دیگری می گذره. حساب روزا و ماهها از دستم در رفته و نمی دونم کجای تاریخم. از وقتی به دنیا اومدی هم اوقات خوش داشتم و هم روزای تلخ. هم غم بوده و هم شادی ولی این رو بدون شما فرشته زیبا تبدیل شدی به هدف زندگی من و بابایی. به خاطر همین غمارو می سپریم دست باد بهاری و شادی ها رو توی ذهنمون و دفتر خاطراتت حک می کنیم.هر دومون داریم تلاش می کنیم تا بتونیم یه آینده خوب و پر از خوشبختی واست بسازیم. تو این وسط همه به ما به هر طریقی که می تونن دارن کمک می کنن. از خاله شیرین و دایی فرشید گرفته تا مامان جون و بابا جون. کار خیلی سختی در پیش داری گل ناز مادر. برای همه اونایی که دارن واست تلاش می کنن و دوست دارن باید جبران کنی. سعی کن همه رو دوست داشته باشی و لبخند قشنگت رو به همه هدیه بدی تا اونا هم مثل من  لذت ببرن.

امروز به آقا امام زمان (عج) تعلق داره. می خوام امروز خدا رو به ایشون قسم بدم که همه بچه ها رو در پناه خودش حفظ کنه هانیای عزیز من هم بین اونا.

ای مترسک بیهوده دل به این مزرعه مبند... کلاغی که دیروز آرزوی دیدنش را داشتی، امروز بر شانه های مترسکی دیگر آشیانه کرده است...

[ جمعه 20 ارديبهشت 1392 ] [ 15:55 ] [ آرزو ] [موضوع : ] [ ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

برای دخترکم می نویسم. ثبت این خاطره ها دلیلی برای اثبات عشق گرم من نسبت به دختر مهربونمه... هانیای عزیزم دوستت دارم...
آمار وبلاگ
آنلاین : 1
بازدید امروز : 6
بازدید دیروز : 29
بازدید هفته گذشته : 215
کل بازدید : 26490
امکانات وب